روزهای گذشته
سلام عشقم تو این چند روز که گذشت جونم برات بگه خیلی کارا کردیم
21 بهمن دایی داوود اینا اومدن خونه ما و شما همراهشون رفتی خونه عمه جون ذلفا و بعد هم اخر شب با گریه و زاری برگشتی خونه البته یه مدتیه که این اخلاق رو پیدا کردی که هر جا می ریم دوست داری همون جا بمونی و کلی گریه زاری می کنی تا برگردیم خونه
روز 22 بهمن شب رفتیم خونه دوست خونوادگیمون که لیانا جون دخترشون فقط سه روز بزرگتر از شماست و به همین دلیل یه کیک کوچیک خریدیم و رفتیم اونجا شما دوتا حسابی ذوق کردین و شمع فوت کردین و خلاصه دوباره تولد گرفتین واسه خودتون شما هم درست مثل کیک تولدت قبل از اینکه کیک رو ببرن با قاشق به خامه ها حمله ور شدی و چند قاشقی خامه خوردی
روز 23 بهمن که 5 شنبه بود به طور غافلگیرانه ی با دایی داوود اینا رفتیم ورامین و من تونستم دایی احمد رو که دلم براش پر می کشید رو ببینم و خلاصه بگم اوضاع دستش حتی از اونم که فکر می کردم خراب تر بود اما بازم وقتی دیدمش خیالم راحت رت شد از طرفی هم چون هیچ کس خبر نداشت ما داریم می ریم ورامین حسابی همه شکه شدن و قیافه ها بعد از دیدن ما دیدنی بود البته بگم از همه قشنگتر قیافه مامان اکرم بود
روز 25 بهمن شنبه صبح زود به لطف عمه ذلفاو همسرش برگشتیم امل و شما با اونا رفتی خونشون ما هم رفتیم به یه کنفرانس تو شهر نور و خلاصه شب دوباره همدیگرو دیدیم البته خونه عمه ذلفا حسابی گریه کرده بودی اون بیچاره رو خسته کرده بودی اما خوب دیگه پس عمه شده واسه چی 


خلاصه که دختر قشنگه حسابی این چند روز خوش گذروندی
روز سه شنبه29 بهمن عمه صدیقه پدر از مکه برگشته بود و رفتیم دیدنشون نهار هم همونجا بودی
روز 4 شنبه هم دوباره کلی کارای خیاطی داشتیم که همه رو جمع کردیم با یه ظرف الویه رفتیم خونه عمه ذلفا و اون بیچاره هم برامون خیاطی کرد و بعد با هم برگشتیم رفتیم خونه مامان نرگس اینا شام رو دور هم خوردیم
امروز هم که جمعه 2 اسفند هست هوا اینجا عالی و بهاریه و ما تازه از پارک برگشتیم خونه و شما پدر هم بستنی قیفی خوردین و کلی هم بهمون خوش گذشته
دختر نازم از خودت بگم که حسابی بزرگ شدی
حالا دیگه بعضی کلامات رو که من به زبون تو م یگم اصلاح می کنی و می گی مادر اشتباه می گی
مثلا من می گم هدیه شیرت تبو شد
هدیه:تبو دیده(دیگه)چیه تموم شد
مادر:خدایافظ هدیه خانم
هدیه:با لبخند خدافظ مادر(مثلا فکر می کنی خیلی درست می گی)
اینم عکس شما و لیانا خانم

ژست هدیه خانم

کادوی دایی داوود برای تولدت که باعث شد یه کمی در مورد تولد بچه ها کنجکاوی کنی فکر می کردی مادرا بچه هارو قورت می دن و بعد که بزرگ شدن بالا میارن اما من بهت توضیح دادم که خدا بچه هار و می زاره تو شکم مادرا و بعد دکترا در می ارن

اینم کادوی دایی احمد و زن دایی مریم



روزهای گذشته
